|
در اين قسمت مي توانيد اشعار شعراي لنگرود را مشاهده
نماييد.سعي بر اين است كه هر هفته يك شعر براي شما كاربران
عزيز بر روي سايت قرار داده شود تا همگان بتوانند با اشعار
زيباي شاعران لنگرودي آشنا شده و از سروده هاي آنان بهره
مند گردند.
شعر "نقش ديوار خيالي معمار" سروده آقاي محمد
محمدي بندري
در جواب حاج آقا شمس گيلاني
بسم رب جليل و بي همتا
خالق جن و انس و ارض و سما
آنكه اين سقف بي ستون را ساخت
صد هزاران جهان چنين پرداخت
همه بر يك روال و يك ميزان
همگي گوي هاي يك چوگان
جملگي در تحرك اند و روان
پارهاي شاد و پارهاي نالان
من ندانم كه در كجا پنهان
باشد اين خالق بزرگ جهان
ليك دانم كه هست در همه جا
از دل كوه تا دل صحرا
آنكه از ديدگان نهان بوده
لن ترابي بدوست فرموده
دانم آن دلبر خجسته ما
جاي دارد به قلب خسته ما
بعد حمد خداي حي قديم
لعن شيطان بدنها دو رجيم
خامه را بر بياض گردانم
آتش سينه بر زبان رانم
آبدارش كنم به سر كلام
واژهها زر خريد و جمله غلام
تا جواب خطيب دانشمند
گفته باشم به چند بيت بلند
گفتهاي شعر من پسند تو شد
بلكه عبرت فزود و پند تو شد
من كيم پند پير شهر دهم
درس بر آن بزرگ دهر دهم
گفتهاي وصف حال خود اي يار
گاه از پل گهي هم از معمار
بودهام هيچ وبرتر از هيچم
باز گويم كه كمتر از هيچم
هيچ را سايهاي اگر باشد
از من آن سايه در نظر باشد
تو بزرگي بزرگ ميبيني
هيچ را هم سترگ ميبيني
شمسي و تابناك ميتابي
گه بر اين مشت خاك ميتابي
بهر تشويقم اي خجسته خصال
سفتهاي در خود به حد كمال
قصدم از اين همه زيان بازي
قصه گويي و داستان سازي
خاك با آب ديده كرده خمير
پاي آن مه رخان پاك ضمير
آتشي از دم فقير و يتيم
تربت مردمان پاك و كريم
رحلت دلخراش آن معمار
دفن او پاي آن كهن ديوار
پوريا بسترش به گفته او
صد چو بيدار چشم خفته او
آرزوي دراز خويشم بود
مرهمي بر دل پريشم بود
خواستم شرح حال خود گويم
شمهاي از مقال خود گويم
شادم امروز چون پسند تو شد
مونس قلب دردمند تو شد
نقش ديوار خيالي معمار
محمد علي بندري
اثر طبع جناب آقاي حسن علي محمودي (سروش گيلاني)
اجر مأجور
بندري اي اديب فرزانه
بر تو صد بوسهي صميمانه
نامهات گشته است عز وصول
مبتدا و خبر بوجه قبول
نامه بر، تا كه نامه داد به دست
دو اثر بود جوف آن پيوست
اثري را كه خويش فرمودي
اثري نيز بود از جودي
خوانده بودم ولي كتاب شما
مثنويهاي مستطاب شما
صوري از خيال و طبع منيع
ساختي هر دو مثنوي رفيع
لف و نشرو روي بسي ستوار
ردف و تأسيس چون پل معمار
چون در اين باره شمس گيلاني
عالم بي رياي رباني
حق ذكر ترا ادا فرمود
نتوان بيشتر به آن افزود
هر كه را چشم مصلحت بين است
داند اين گفتهي تو شيرين است
***
گفتهام يك اثر زجودي بود
جودي آن سان كه مي نمودي بود
او هنرمند بود و قاضي ما
از قضات شريف ماضي ما
نه بمانند عهد ما قاضي
زوست خواهان و خوانده ناراضي
در قضاوت بسي دليري داشت
در قناعت هواي سيري داشت
الغرض، جودي عين جودي بود
فرد اجلاي لنگرودي بود
دقتي كردهام در ابياتش
رحمتي دادهام بر آن ذاتش
طبع او را بسي روان ديدم
آنچه بايد سرود آن ديدم
گر چه اشعار او نه بسيار است
ليك مشتي مثال خروار است
ورقي را كنون از او برجاست
روح آزادگي در آن پيداست
هر چه در شعر او پيامي بود
ماندگاريش را دوامي بود
زآن ميان سهم تو در اين مسطور
هست چون اجر عارفان مأجور
تهران – ششم بهمن سال 1379 شمسي
سروش گيلاني
شعر زيباي "كرجيبان" اثر محمد محمدي بندري
داستان كرجي بان داستان نيست بلكه حقيقتي است كه اين جانب
از پيرمرد خوش سخن و صاحبدلي بنام كربلائي علي كرجي بان
ساكن انزلي محله لنگرود از زبان خودش شنيدم و به صورت
مثنوي در 94 بيت به نظم كشيدم و اين منظومه را به جوانان
پاكدل و با صفاي انزلي محله لنگرود تقديم مينمايم.
«تا چه قبول افتد و چه در نظر آيد»
محمد محمدي بندري
گر شنيدي نواي مولانا
از دم گرم ناي مولانا
حال بشنو نواي ناي دگر
نالهي گرم و واي واي دگر
از زبان ني شكسته ما
قصه مردمان خسته ما
مردمي از نژاد پاك و اصيل
مردمي از تبار خوب و جليل
ساكن شهر خوب و زيبائي
شهر كي متصل به دريائي
سايه از كوه بر سر شهر است
شهر ما بين كوه و هم بحر است
بهرت از داستان پل گفتم
از عيان و نهان پل گفتم
وصف معمار پل بيان كردم
رمز و اسرار پل عيان كردم
بشنو از من تو داستان دگر
نغز شيرين بستان قند و شكر
غرب آن شهر در محل قديم
مردماني بهم جليس و نديم
كارشان بود كار دريائي
با بلمهاي خوب و رويائي
دائماً بر فراز درياها
سير در كهكشان روياها
ناخدائي جوان و زبر و زرنگ
با قدو هيكلي ستبر و قشنگ
گشته معروف خطه گيلان
كربلائي علي كرجي بان
بود خدمتگذار هم نوعان
حامي و غمگسار هم نوعان
بادبان مي كشيد در دريا
گه بلم روي آب و گاه هوا
الغرض او سوار دريا بود
رهرو و كهنه كار دريا بود
كار او رونق تمامي داشت
بين هم صحبتان مقامي داشت
زرش از بام و درهمي باريد
ناخنش پشت خلق ميخاريد
بود در سلك مردم كامل
رهنما بهر مردم جاهل
در محل بود جزو عياران
دشمن خالص ستمكاران
زين جهت شهرت و مقامي داشت بين
احرار احترامي داشت
سالها در ميان مردم بود
خادم از بهر نان مردم بود
حرف او حكم سكه زر داشت
قول با فعل هم برابر داشت
جاده چون شهرها به هم پيوست
بادبان جمع شد بلم بشكست
مار اينان هم از رواج افتاد
تيرك بادبان كاج افتاد
بهر آن ناخدا پس از سي سال
گشت يك كشتي شكسته و بال
لالشهي كشتي شكسته او
شد طلسمي به بخت بسته او
جنگ هم شد مزيد بر علت
چونكه افزوده شد بر او ذلت
پير آتش فروز استعمار
كرد روشن فتيلهاي از نار
آتش اندر ميان و نيازد
تير بر ديدگان بينازد
ترس در قلب شيخ و شاب افتاد
بعد هم آب از آسياب افتاد
ناخدا قامتش ز درد خميد
بخت هم سركشي فزود و رميد
كوه غم كولبار شد بر دوش
نه خريدي براي او نه فروش
كاملاً گشته بود مستاصل
بود اندر پناه عزوجل
روزي از خانه پا نهاد برون
رخ ز سيلي نموده لخته خون
خويش آماده بهر كار نمود
گر چه او را توان كار نبود
خواست تا به هر يك دو لقمهي نان نبرد هيچ منت از دونان
بي خبر آنكه چرخ دون پرور
مينشاند ورا به خاكستر
هيچكس حال او نميپرسيد
كس زاحوال او نميپرسيد
روي برگشتنش به خانه نبود
يك پشيزيش در خزانه نبود
لاجرم شد روانه برده خويش
مسقط الراس و آشيانه خويش
شايد از اقرباي ساكن ده
همتي بيند و كرامت و مه
لنگ لنگان روانه ده شد
طالب آب و دانه ده شد
ساعتيچند راه مي پيمود
از خداوند استغاثه نمود
كي خداوند بي مثال و كريم
اي گنه بخش و مهربان رحيم
چه شود روزيم حواله كني
در نمك زارم استحاله كني
با خدا راز و نيازي داشت
او نيازي به بي نيازي داشت
من كه در حالت توانائي
قدرت بازوان و بينائي
صرف باطل نكردم اين نعمت
از چه مستوجبمذ به اين زحمت
گاهگاهي به خويشتن ميگفت
تو به اين هيكل ستبر و زمخت
با دو بازي سالم و بي عيب
هر دو پا عاري از ريا و زريپ
با دو چشم قوي و نازك بين
ماندهاي اين چنين نزار و حزين
واي بر كورهاي دست و پا را داد
راستي گر ترا نبودي چشم
گر ترا نبودي چشم
چرخ هم اين چنين نمودي خشم
يا اگر پا به اختيار نبود
دست فرمانبر و مشار نبود
كي ترا حال راه رفتن بود
يا زباني براي گفتن بود
فرض كن از دو ديده مهجوري
مبتلا بر ترا خمي كوري
راه تاريك و جاده باريك است
صد خطر نيز بر تو نزديك است
توئي و كوره راه پر خطري
بي عصائي و رنج بي بصري
چشم سر بست و چشم دل وا كرد درد خود اندكي مداوا كرد
تا كه با چشم و دل رود اين راه
درد روشن دلان شود آگاه
كور كورانه راه ميپيمود
تا زماني كه جاده خلوت بود
بعد چندي يكي صداي مهيب
از قفا زد به پير دير نهيب
كربلائي علي مگر كوري؟
نيست در ديدهگان تو نوري؟
پاسخش داد كور، كور نيم
چشم دارم زديده عور نيم
زدهام خويشتن به اين كوري
بلكه اين كوريم بود صوري
من كه از ديدهگان نديدم خير
حال بي ديده مينمايم سير
در جوابش بگفت رندانه
سخني دلنشين و مردانه
«آعلي» كور حواندي اينجا را
شيوه و رسم كهنه دنيا را
ديده را بهر ديدنت دادند
ني به زيبائي تنت دادند
هر كه چشمان خود فرو بندد
كي تواند به دوست پيوندد
من همين پيش پاي تو اكنون
يافتم كيسه زر مكنون
ناخدا چشمهاي خود وا كرد
كوري صوريش مداوا كرد
خواست تا حيلهاي به كار كند
رخنه در قلب زر مدار كند
گفت كي يار مهربان و نجيب
كيسه زر فتادهام از جيب
آن كه اكنون زما به نزد شماست عذر تقصير جيب پاره ماست
گفت گوشم كر است و ناشنواست شكر حق ديدگان من بيناست
ناخدا گفت اي خداي جهان
اي كه داني تمام سر نهان
اين همه استغاثه ما را
بشنيدي مگر تو را از بالا
سهم ما را به ديگري دادي
قسمت كور بر كري دادي
او كه حرف مرا نميشنود
بر من از گفتهام نميگردد
اين ندا آمد از سروش بگوش
پير درياي پر خروش خموش
آنكه در دست اوست قسمت اوست «هر چه از دوست ميرسد نيكوست»
ما اگر چشم تو نميبستيم
طرفي از كار او نميبستيم
سهم امروز تو همين فقر است بلكه اين فقر بهر تو فخر
است
قسمت كس به ديگري ندهيم سهم بايع به
مشتري ندهيم
ناخدا زين ندا به هوش آمد
حلقه در گوش از اين سروش آمد
سالها بعد از آن به عزت تام
زندگاني نمود و يافت دوام
بعد از آن چشم دل چنين وا كرد از دو ديده جهان تماشا
كرد
فخر بر فقر خويشتن ميكرد
صبر بر درد جان و تن ميكرد
با همان فقر هم زدنيا رفت
تك رو، يكه تارو، تنها رفت
دفترم ماند و خاطراتي از او
نگهت و خيل خاطراتي از او
گربه پرسي چه از خدا خواهم شادي روح
ناخدا خواهم
|